اشك هايم به تمناي نگاه تو فقط مي بارد كاش مي دانستي دختري هست كه احساس تو را مي فهمد دختري از تب عشق تودلش مي گيرد دختري از غمت امشب به خدا مي ميرد كاش مي دانستي تو فقط مال مني تو فقط مال
همين قلب پر از احساس مني
شب من با تو سحر خواهد شد
تو نمي داني من چه قدر عشق تو را
مي خواهم
تو صدا كن من را تو صدا كن من را كه پر از رويش يك ياس شوم
+ نوشته شده در جمعه 11 اردیبهشت1388ساعت 10:7 بعد از ظهر توسط فرشته |
عمریست کتاب عشق ما که نقطه چین است بنویس که از ظاهر امر، امر بر این است... به تو یاد دادم عاشق شدن را و دلم می خواست که از تو یاد بگیرم عاشق بودن را و عاقبت به من آموختی که منطق، عشق را نمی شناسد پیشتر ها از خدا بی خبران می گفتند که عشق منطق را نمی شناسد، لعنت بر آنها دستت را از من بگیر، سرت را از روی شانه هایم بردار عطر نفس هایت را از من دریغ کن و بگذار با غم خویش تنها بمانم... " مسعود فرد منش " غنچه از خواب پرید و گلی تازه به دنیا آمد، خار خندید و به گل گفت سلام و جوابی نشنید خار رنجید ولی هیچ نگفت ، ساعتی چند گذشت ، گل چه زیبا شده بود ، دست بی رحمی آمد نزدیک گل سراسیمه ز وحشت افسرد لیک آن خار در آن دست خلید و گل از مرگ رهید... صبح فردا که رسید ، خار با شبنمی از خواب پرید گل صمیمانه به او گفت سلام...
+ نوشته شده در سه شنبه 20 آذر1386ساعت 9:13 بعد از ظهر توسط فرشته |
یه نفر به من می گفت: گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش ولی خودش در پیش پا افتاده ترین حادثه رفت و منو تنها گذاشت...
+ نوشته شده در دوشنبه 28 آبان1386ساعت 12:14 بعد از ظهر توسط فرشته |
من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم کشتم من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم من ز مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم تا تمام خوب ها رفتن و خوبی ماند در یادم من به عشق منتظر ماندن همه صبر و قرارم رفت بهارم رفت عشقم مرد یارم رفت...........
+ نوشته شده در یکشنبه 10 تیر1386ساعت 9:48 قبل از ظهر توسط فرشته |
وقتی نیستی گل هستی خشک و بیرنگ میشه نمیدونی چقدر دلم برات تنگ میشه وقتی نیستی گلای باغچه نگاهم میکنن با زبون بسته محکوم به گناهم میکنن گلا میگن که با داشتن یه دنیا خاطره چرا دیوونگی کردی و گذاشتی که بره
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 9:40 قبل از ظهر توسط فرشته |
خدا از تو بگیرد، آن چه که خدا را از تو می گیرد... فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو که بشر را اينقدر
گفت:غم را بخاطر خودم
آفريدم چون اين مخلوق من، که خوب
مي شناسمش تا غمگين
نباشد به ياد خالق نمي افتد...........
اين ديوانگيست !!! كه از همه گلهاي رُز
تنها بخاطر اينكه
خار يكي
از آنها در دستمان فرو رفتهاست متنفر باشيم...
اين ديوانگيست !!! كه همه روياهاي
خود را تنها بخاطر
اينكه يكي از آنها به حقيقت نپيوسته است
رها كنيم.......
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 9:21 قبل از ظهر توسط فرشته |

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 10:58 بعد از ظهر توسط فرشته |
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 10:56 بعد از ظهر توسط فرشته |
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 10:51 بعد از ظهر توسط فرشته |
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط فرشته |
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 10:40 بعد از ظهر توسط فرشته |
ای هم نشین ای هم سخن ای وصله تن ای یادگار روزهای تلخ و شیرین مژگان ما چون برگ کاج زیر باران از اشک ها گوهر فشان است در قطره قطره اشک ما فریاد غمگین جدائی است ما خسته گانیم باید کنار هم بمانیم ، باید سرود تلخ غربت را بخوانیم وقتی چو مرغان از کنار هم پریدیم وقتی به سوی آسمان ها پر کشیدیم دیگر ز فرداهای مبهم نا امیدیم شاید که مردیم................ شاید که زیر آسمان ها دیگر نماندیم شاید که همدیگر را هرگز ندیدیم ......
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 10:38 بعد از ظهر توسط فرشته |
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 10:34 بعد از ظهر توسط فرشته |
+ نوشته شده در یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 1:29 قبل از ظهر توسط فرشته |
هیچکی مثله تو نشد
هیچکی مثله تو نبود
فقط از خدا می خوام
که بیایی زود زود
+ نوشته شده در شنبه 12 اسفند1385ساعت 3:24 بعد از ظهر توسط فرشته |
اگه داشتم تو رو دنیام یه صفای دیگه داشت شب عشقم واسه من حال و هوای دیگه داشت اگه داشتم تو رو رسوای عبادت می شدم دلم این خسته عاشق یه خدای دیگه داشت اگه داشتم تو رو اون قصه نویس واسه من یه قصه های دیگه داشت می دونم زندگی اینجوری نبود مرد عاشق یه شبای دیگه داشت اگه داشتم تو رو اون میخونه که جای منه شبا اونجا جای من یه بینوای دیگه داشت نمیگم با تو واسم، گریه دیگه گریه نبود با تو این زمزمه ها، یه های های دیگه داشت می دونم پیش تو آروم میشدم حتی اگه قهر و نازت واسه من درد و بلای دیگه داشت اگه یارم می شدی صاحب دنیات می شدم فکر نکن چشمای تو یه آشنای دیگه داشت...
+ نوشته شده در شنبه 12 اسفند1385ساعت 3:13 بعد از ظهر توسط فرشته |
اگر رفتم تو یادم کن اگر مردم تو خاکم کن اگر ماندم در این دنیا
+ نوشته شده در شنبه 12 اسفند1385ساعت 3:9 بعد از ظهر توسط فرشته |

تقديم به كسي كه عاشق هايده ست
+ نوشته شده در شنبه 4 آذر1385ساعت 2:44 بعد از ظهر توسط فرشته |
آنکه چون آیینه با من روبرو بود درد ونفرین بر سفر باد سرنوشت این جدایی دست او بود گریه نکن که سرنوشت گرمرا از تو جدا کرد عاقبت دلهای ما با غم هم آشنا کرد من گلی پژمرده بودم گر تورا صد رنگ و بو بود آنچه گفتی با دل من صحبت سنگ و سبو بود ای دلت خورشید خندان سینه ی تاریک من سنگ قبر آرزو بود
آسمان چشم او آینه ی کیست ؟
+ نوشته شده در شنبه 4 آذر1385ساعت 2:12 بعد از ظهر توسط فرشته |

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 آبان1385ساعت 1:9 بعد از ظهر توسط فرشته |

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 آبان1385ساعت 1:2 بعد از ظهر توسط فرشته |
خداحافظ همین حالا همین حالا که من تنهام خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت سادست نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جادست خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاهام بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا خداحافظ خداحافظ همین حالا خداحافظ
+ نوشته شده در یکشنبه 7 آبان1385ساعت 2:7 بعد از ظهر توسط فرشته |
اسم تو رو نوشتم...روی بخار شیشه... نوشتم این زمستون...بی تو بهار نمیشه... خالیه جات هنوزم... روی نیمکت رو ایوون...وقتی میشستی با من... لحظه ها زیر بارون... صدای پای بارون...رو سنگفرش خیابون... صدای چیک چیک آب...تو کوچه و تو نادون... وای که چه آروم آروم...از تو برام میخونه... بی تو دلم میگیره...تو این سکوت خونه... هر شب تو اسمونها...دنبال تو میگردم... دنبال یک ستاره... اما پیداش نکردم...سرگردون و پیاده...ابرای پاره پاره... چشمک بزن ستاره.. منتظر اشاره ام... صدای پای بارون...رو سنگفرش خیابون...صدای چیک چیک آب... تو کوچه و تو نادون... واااااای که چه آروم آروم.. .از تو برام میخونه...بی تو دلم میگیره... تو این سکوت خونه...واااااااااای که چه آروم آروم... از تو برام میخونه...بی تو دلم میگیره تو این سکوت خونه...
+ نوشته شده در سه شنبه 2 آبان1385ساعت 12:14 بعد از ظهر توسط فرشته |
+ نوشته شده در سه شنبه 2 آبان1385ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط فرشته |
زندگي قصه تلخي است كه از آغازش
بس كه آزرده شدم چشم به پايان دارم
+ نوشته شده در دوشنبه 3 مهر1385ساعت 7:50 بعد از ظهر توسط فرشته |
لحظه ها را با تو بودن، در نگاه تو شكفتن، حس عشقو در تو ديدن مثل روياي تو خوابه با تو
رفتن با تو موندن، مثله قصه تو رو خوندن، تا هميشه تو رو خواستن مثله تشنگيه آبه اگه
چشمات منو مي خواست تو نگاه تو مي مردم اگه دستات ماله من بود جون به دستات مي سپردم
بي تو اما سر سپردن بي تو و عشق تو بودن تو غبار جاده موندن بي تو خوب من محاله بي تو
حتي زنده بودن بي هدف نفس كشيدن تا ابد تو رو نديدن واسه من رنج و عذابه اگه چشمات
منو مي خواست تو نگاه تو مي مردم اگه دستات ماله من بود جون به دستات مي سپردم اگه
اسممو مي خوندي ديگه از ياد نمي بردم ا گه با من تو مي موندي همه دنيارو مي بردم توي
آسمونه عشقم غير تو پرنده اي نيست روي خاموشي لبهام جز تو اسم ديگه اي نيست توي
قلب من عزيزم هيچ كسي جايي نداره دل عاشقم به جز تو هيچ كسي رو دوست نداره اگه
چشمات منو مي خواست تو نگاه تو مي مردم اگه دستات ماله من بود جون به دستات مي سپردم
اگه اسممو مي خوندي ديگه از ياد نمي بردم اگه با من تو مي موندي همه دنيارو مي بردم اگه
چشمات منو مي خواست تو نگاه تو مي مردم اگه دستات ماله من بود جون به دستات مي
سپردم لحظه ها رو با تو بودن…
+ نوشته شده در چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 10:57 قبل از ظهر توسط فرشته |